نفس سوخته

ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته

قدم به قدم

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۱، ۰۶:۰۸ ب.ظ

برادری بود که دیروقت از نیمه شب گذشته بود ، که به دیدنم آمده بود . پر از درد بود . پر از رنج بود . پر از طلب بود ... حرف که می زد مثل مار می پیچید . و با درد می پرسید که : فلانی راستی به من دروغ نگو ! من می خواهم درست بشوم . من از یاری خدا و از امید بویی نبرده ام . من هنوز در دلم ضعف و کینه و بخل ... صف کشیده اند . من پاک از پا در آمده ام . راستی چکار کنم ...؟

می گفت و می گفت ... راستی که دیوانه شده بود . گریه می کرد . برای من سخت بود اشک ذلت را بر چهره مردی ببینم و برای من سخت بود که بار این همه حرص و سوز و شتاب را بر دوش او ببینم . و این همه را نمی شد با نرمی و لطافت ، که به او تلقین متهم می کرد ، برطرف ساخت . و نمی شد با سکوت و بی اعتنایی که او تحملش را نداشت رهایش کرد . در من طوفان سختی بود و هجوم تندی که مهار شده اش او را از جای می کند .

گفتم : تو می خواهی با چهار سال مطالعه و کتاب خواندن که اسمش را کار گذاشته ای و با آمدن به قم که اسمش را هجرت گذاشته ای ، صاحب دلی بشوی که ابراهیم (ع) در میان آتش و در کنار اسماعیل (ع) طناب پیچیده اش  به دست آورده بود  و می خواهی به اطمینانی برسی که او هم نرسیده بود ...؟؟

آن بزرگ مرد راه رفته را پس از شصت سال خوشحال دیدند و سوال کردند که چگونه به شادی رسیده ای ؟ گفت : پس از شصت سال مبارزه و ریاضت امروز فهمیدم که خیلی هوی ندارم .

و تو می خواهی که در روز اول حرکت هیچ هوایی نداشته باشی و هیچ مبازه ای نداشته باشی .

گفتم : قدم اول این است که فهمیده ای در تو چه می گذرد

و قدم دوم این است که این وضع را توجیه نکنی

و قدم سوم این است که خودت را برای یک عمر درگیری آماده سازی .

و قدم چهارم این است که با محاسبه ها و مقایسه ها ، همراه باشی و تمرین ها را شروع کنی ... و از وزنه های کوچک دست به کار شوی و برای بلا و ضربه ها آماده گردی و آن وقت که به عجز رسیدی و از پای افتادی ، با اعتصام و استعانت گام های نهایی را برداری و با این مرکب راه بروی .

گفتم : تو هنوز از گناه تصویری نداری . فقط از بخل ها و کینه ها و ... رنگی دیده ای .

هنوز نمی دانی هر لحظه چه کارها داشته ای و نکرده ای و پای تو و دست تو و یک یک اعضا و جوارح و یک یک نیروهای درونی تو چقدر بیکار و ماندگار بوده اند . اگر تو این همه را می دیدی ، لابد می مردی .

برادر ! راهی را که در یک عمر می روند ، تو می خواهی با شور و شوق ، با حرص تمام کنی . می خواهی همین امروز تمامی بخل ها و حرص ها و ضعف هایت به قدرت و اطمینان و گذشت برسد .

"مشهور آسمان"

 

 

  • مجید شجاعی زاده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">